بچه که هستی ، به یه جایی میرسی که دیگه بچگیه و بازیهاش، خوردنیهاش ، محبتاش ، برا بچه با کلاسها و مفرهاش قصه های مامان و بابا تو شباش ، و یه عالمه حال و هول دیگش ،، دیگه بهت حال نمیده ، دیگه با یه عالمش هم ارضا نمیشی ، چون داری سر از تخم در میاری دیگه داری نوجوون میشی . میخوای بری قاطی از خودت بزرگترا . تو بازیا شون شرکت میکنی و به زور خودت رو جا میکنی و هرچی تو ذوقت هم میزنن از رو نمیری ، تازه جری ترهم میشی . خلاصه خودت نمیفهمی که اصلا" کی رفتی قاطیشون و دیگه قبولت کردن ، روت حساب باز کردن . ولی چند وقت بعد دوباره بازی از نو شروع میشه وباز این حس کمال جویی گل میندازه و آدم رو به سمت جلو سوق میده . حالا میخوای دیگه استقلالت رو به همه ثابت کنی ، میخوای دیگه کسی بهت کاری نداشته باشه وتازه توقع هم داری که به همه ی کارها و رفتارهات احترام بگذارن.
میخوای مورد توجه قرار بگیری ، به خودت بیشتر میرسی ، دانشگاه که میری و یا حتی تو جمع دوستان، به چیزای خیلی جدید و جذاب تر فکر میکنی ، تو خونه هم که هستی بیشتر وقتت رو جلویآیینه میگذرونی ، به خودت میُفتی و حسابی دوست داری که یه رابطۀ جدید و تازه و نو رو با یه جنس دیگه تجربه کنی . جنس مخالف رو مجاب کنی که تو بهترینی .
ولی یهو میبینی که ای بابا دل رو باختی و هیچ کس هم از دورو بریات درکت نمیکنه . عاشق میشی و صبح تا شب آهنگای عاشقونه و رومانتیک گوش میکنی ، با دیدن فیلمای احساسیکلی میری تو حس و حال و تریپ لاو بر میداری و خلاصه به این فکر میافتی که نه..، باید دست بکار شدو یه جورایی دیگه این وضعیت رو تموم کرد . اگه مذکر باشی میری دنبال کار و ، پس اندازو، استقلال مالی تا خونوادرو مجاب کنی که باید زنت بدن واگه دختر باشی هم که کل وجودت رو بسیج میکنی تا طرفت رو بهترین و خوبترین مرد روی زمین جلوه بدی( که از نظر خودت هم هست) و حسابی تو خانواده زمینه رو برای اومدن خواستگار فراهم میکنی واز هیچ کاری و راهی برای رسیدن به عشقت دریغ نمی کنی .
آخه دلت دیگه گیره ، آخه دیگه احساس آرامش نمیکنی ، آخه دیگه ته خطی و نیاز به همراه داری تا بتونی بری اونور خط .
امان از اون روزی که به عشق اولت نرسی ، همه ی بد بختیهات رو ، همه ی ناکامیهات رو ، همه ی نا چاریها و سختیهای زندگیت رو به اون قضیه ربط میدی و تو ذهنت با شخصیتی که از اون طرف(البته همونجور که دوست داری) برا خودت تو قلبت ساختیهمش میگی اگه با اون بودم ، اگه اون همراهم بود یه جور دیگه میشد و هی آسمون ریسمون میبافی و هر کس هم که بهت میگه باباجون ! این خبرا نیست . گوشت بدهکار نیست و میگی اوناز یه جنس دیگه بوده .
ولی اگه پیروز بشی و قله عشق رو فتح کنی :
الف)بعد از یه مدت همه چی عادی میشه و تازه ممکنه ...
ب)بعد از یه مدت همه ی هیا هوهات فروکش میکنه و با زنده نگه داشتن عشق و محبت و دوست داشتنی که نسبتبه هم دارینبه یه تعادل و آرامش میرسین و بعد بچه و ....
ج)همه ی موارد مورد (ب) . ولی،، یه سری آدما هستن که به اینجاها قانع نیستن ، روحشون خیلی به بیش از اینها فکر میکنه شاید اولش نتونن تعادل رو هم حفظ کنن و به طرفشون این حس رو بدن که انگار دل مرده و افسرده هستن ولی کم کم هم خودشون و هم اطرافیانشون مجاب میشن که که نه بابا ،، طرف داره فیلسوف میشه و کم کم داره ما ورائی فکر میکنه . تازه خودش متوجه میشه که همه ی این دنیا هم بهش بدن بازم دلش راضی نمیشه و همچنان کمال جو زیاده خواه باقی مونده .
دیگه نه اسباب بازی بچگی ، نه قاطی بزگان بودن ، نه کارو جاه و جلال و استقلال و جایگاه اجتماعی و نه هیچ چیز دنیایی دیگه ارضا و اغناش نمیکنه ، همواره اتش داره و وسط دلش رو درحال زیر و رو شدن و قول قول خوردن میبینه . مثل روزایی که بی تاب عشقش بوده ، دوباره عاشق میشه و بی تاب . دوباره تقلا میکنه تا شاید بتونه به حقیقت عشق برسه ، تا شاید بتونه عشق جاودانش برسه ، تا شاید بتونه جاودانه شه ...
این شعر زیبا و حماسی اثری از سیاوش کسرائی است که تنها یکبار در ایران نشر گردیده امیدوارم از خوندنش لذت ببرید ضمنا" متن کامل در ادا مه ی مطلب درج گردیده است
................................................
برف مي بارد برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ كوه ها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ بر نمي شد گر زبام ِكلبه اي دودي يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نمي آورد رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد
آنك آنك كلبه اي روشن روي تپه روبروي من در گشودندم مهرباني ها نمودندم زود دانستم كه دور از داستانِ خشمِ برف و سوز در كنارِ شعله ي آتش قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست - گفته و ناگفته اي بس نكته ها اينجاست آسمانِ باز آفتابِ زر باغ هاي گل دشت هاي بي در و پيكر
نمی دونم چرا همیشه هر چی سنگه ، دم پای لنگه. البته تا بوده همین بوده وگر نه این قضیه ضرب المثل نمی شد.
نمی دونم چرا همیشه اون موقعی که فکر میکنی دیگه مشکلاتت داره کم کم ، به لطف خدا حل میشه و حالا دیگه میتونی یه نفس راحت بکشی و یخورده احساس آرامش کنی ، یکدفعه یه مشکل جدیدو یه مسئله ی تازه ، سد میشه جلوی همه ی خواسته هات.
نمی دونم چرا وقتی احساس می کنی داری زرنگی میکنی ، درست همون لحظه یه کلاه بزرگ و گشاد سرت می ره!
نمی دونم چرا وقتی بی پوله بی پول هستی و داری برای اولین دریافتیت نقشه میکشی ، یه روز مونده که بگیریش یه هزینه جدید و یه اتفاق غیر مترقبه ، میشه قوزه بالا قوز و همه ی نقشه هات رو نقش بر آب میکنه.
نمی دونم چرا وقتی خسته ای و دلت یه استراحت درست و حسابی می خواد، زنگ به صدا در میاد و مشکلاتی که خسته ات کرده بودن و تو حوصله اشون رو نداشتی دوباره از تو ، راه حل میخوان و دست به گریبونت میشن .
نمی دونم چرا وقتی دلت شکسته است و نیاز به کمک داری ، هیچکس نمیگه خرت به چند من و تازه یه سری توقع های خاص هم تقاضا میشه.
نمی دونم چرا همیشه اونی که روش بیشتر از همه حساب باز میکنی و بهش اعتماد میکنی ، از همه تو زردتر در میاد.
نمی دونم چرا وقتی که قصد می کنی عاشق نشی و دل به کسی ندی ، می بینی ای داد بیداد ، مثل اینکه چند وقته دلت رو باختی و خاطر خواه شدی.
نمی دونم چرا هرموقع تو جمع هستی و تو هیاهوی اطرافیان وآشنا ها هستی ، خودت رو از همیشه تنها تر میبینی.
نمی دونم چرا وقتی نیاز مندی و دردمند تازه به یاد خدا می افتی.
مثل اینکه ظلم و جبر همیشگی شده و همه جا و از همه کس باید انتظارش رو داشته باشی. مثل اینکه هر کس که به جایی برسه و جاه و مقامی پیدا کنه ، اگه خیلی مرد باشه فقط چند صباحی میتونه هر دوشون رو درکار هم نگه داره. منظورم مقام و قدرت و انسانیت و مردم داری هستش. مثل اینکه ضعیف کشی و حق مظلوم خوردن و بی احترامی به ضعفا به دلیل جایگاه اجتماعی و شغلهای اونها عادت شده . این روزها همه جا یا حداقل اکثر جاها هرکسی رو که پست و مقامی داره ، نگاه می کنی ، می بینی فقط به فکر خودش هست و کاملا" محافظه کارانه رفتار می کنه و از هیچ ظاهر سازی و دو دوزه بازی برای فریب مردم عادی و ساده ای که بهش اعتماد کردن کوتاهی نمیکنه .
شاید کسایی که خودشون درگیر زندگی و اجتماع هستن ، منظورم کسایی هست که سن و سالشون یکم بیشتره بهتر منظورم رو درک کنن. ممکنه تمام این خصوصیات فریبنده و ظاهری رو که گفتم و میخوام بگم رو تو محل کارشون تجربه کرده باشن . مدیران و مسئولانی که در ظاهر مدافع زیر دستان و ضعفای مجموعشون هستن ولی پاش که می افته به خاطر حفظ جایگاهشون و یا حتی به خاطر یه مقدار پول کثیف آنچنان همه ی اون ضعفای فریب خورده رو پله ی ترقی خودشون می کنن که آدم می مونه که واقعا" این همون انسان متشخص و به ظاهر با شعور بود که حالا پوست انداخته و چهره ی واقعی خودش رو نشون داده؟
متاسفانه این مسئله تو جامعه ی ما خیلی پررنگ هستش و مطمئنم هممون یه روزی یا تجربش کردیم و یا تجربش خواهیم کرد و یا حداقل یکی از عزیزامون با هاش درگیر میشه.
متاسفم و حسرت یک ذره و یک لحظه احترام به حقوق دیگران و شخصیت اجتماعی جوامع غربی و به ظاهر بی دین و کافر رو برای هموطنان مظلوم و ایرونیم و مسلمانم ، که به خاطر نیازشون باید جلوی هرکس و ناکس کوتاه بیان رو میخورم و از خدا میخوام تا هیچ کس رو و هیچ بنی بشری رو محتاج و زیر سلطه ی نامردان و فریب دهندگان روزگار نکنه .
بیایید مقابله کنیم و نترسیم. بیایید این عادت زشت برخی از مدیرانمون رو بهشون گوش زد کنیم و بیدارشون کنیم. بیایید یادشون بیاریم که بابا، چیزهای ارزشمند تری هم هست.
اگر قدرت داری ، علی وار داشته باش و تمام خوبیهایی رو که برای خودت می خوای برای هم وطن ایرونیت هم بخواه . اگر بزرگی و شکوه نصیبت شده ، مثل کورش باش و برای همه ی مردمت بخواه. اگر ثروت و جلالی داری قارون نباش ، مگه حاتم طائی چه اشکالی داره؟ اگر محبوبی و والا ، حب و معرفتت رو احتکار نکن تا یه رو محکوم نشی و محبوب باقی بمونی . اگر میتونی دریغ نکن ، تا تواناییهات زنگار نبنده و فقط تو یه مسیر و برای سود آوری شخصی ، الگویی کارنکنه که اگه الگو رو از تو بگیرن تواناییهات فلج میشن .
باورش سخته،ولی ، اصلا" اومدی که بری؟یا اینی که توش هستی همون رفتنت هست که از یه جای دیگه اومدی توش
خیلی پیچ تو پیچه هر جوری که بخوای می تونی در موردش فکر کنی و برا خودت همونطوری سنبلش کنی وبسازیش.اگه یه خورده آدمیزاد بخواد سرتق بازی در بیاره ، هیچ دلیل و کیش و آئینی تو کتش نمی ره و برای هر چیزو ناچیزی یه دلیل موجه و ملموس می خواد که بتونه حسش کنه و ببینتش آخه عقلش به چششه! واقعا" کجاییم و واقعا" چرا هستیم؟ آیا فقط اومدیم تا دوره ی هدیه شده بهمون رو سپری کنیم و بعدم هیچ . یعنی فرق نمی کنه خوبی کردیم یا بدی،حال کردیم یا عذاب کشیدیم؟ تو سختی بودیم و طعم رفاه رو نچشیدیم یا نه فقط آسایش همراهمون بوده ؟ اصلا" هدفمون چیه ؟ کدوم رو باید باور کرد؟ مکتبهای اروپایی که این همه فیلسوف روش فکر کردن یا کلیساهاشون رو؟؟ راسل و فریدو نیچه، یا ابراهیم و موسی و عیسی رو؟؟ سر درگمی تا کی؟ هدف ما کجای این جاده است؟ رو راست نبودن تا کی؟ بابا! تا کی تکلیف خودمون رو روشن نکنیم و با بهونه های کوچیک و بزرگ خودمون رو سر کار بگذاریم؟ این شانس زندگی هدف خاصی داشته،یا نه، همه به خاطر اون Big Bang اولیه است؟ فیزیک و انرژی رو قبول کنیم یا کمال و ذات لایزال رو؟ قیدو بندهای دینی رو سرلوحه قراربدیم ویا نه ، خوب بودن رو از روی نوع دوستی و انسانیت تلقی کنیم؟ منطقیه لذت روزمون رو و صفایی رو که نقدا" در اختیار داریم رو به پندارهای گذشتگان و یک نظریه یا حتی یک وعده ای که اگه از تک تکمون بپرسیم، رسما" کسی رو پیدا نکردیم که ازش خبر دقیق و محکمه پسندی داشته باشه ، ببخشیم؟! .. چه باید کرد؟.. باید تسلیم شد چون انسان نیازمنده و باید به یه تکیه گاه قوی دل ببنده تا بتونه هدفمند زندگی کنه؟ باید تسلیم شد چون انسان بی جنبه است و اگه بدونه حساب و کتابی نیست افراط و تفریط می کنه؟..... نکنه اینها همه زائیده خیال ماست؟ .. نکنه اینها همه تزریقاتی هست که یه موقع که خواب بودیم زدن تو شاه رگ ما؟
***
پس اینا که حاجت میگیرن چی میگین!؟ پس چرا اون دفعه که رفتم مشهد حس کردم خیلی آرامش دارم؟! شایداز خودمون به خودمون بر میگرده؟..شاید چون با فکر اینکه قدرتمندند و توانایی بر آوردن حاجات رو دارن بهشون توسل می کنیم کارایی پیدا می کنن .. اون کی بود که گفت ان الحق!!! .. نکنه اون راست می گفت ؟ نکنه باید خودمون رو خیلی دست بالا بگیریم؟ نکنه که ما خیلی قویتر از اونیم که به نظر می رسیم؟ هر چی هست خیلی باحالیم ! تا حالا تو خودت ریز شدی ، تا حالا خودت رو با یه چیزی که می تونه حرکت کنه مقایسه کردی؟ حالا کار به فکرو تفکرو اندیشه و توانائیهای پنج گانه ی حسی و ... ندارم ، فقط حرکت . مثلا" با یه دو چرخه یا یه ماشین . تا علت نداشته باشه معلول نیست . تا رکاب نزنی حرکت نمی کنه ... سوال اینجاست رکاب مارو کی می زنه ؟؟؟ ته راه رکاب زن خسته میشه یا دو چرخه از بین میره ؟؟؟ و یا اینکه وقت مسابقه تموم میشه؟؟؟ خوب اگه اینطوریه چرا پس وقت برای همه یکسان نیست ؟ نکنه مسابقه ی تایم تریله! .. اصلا" این چه مسابقه ای هست که نمی دونیم کی شروع میشه و کی تموم؟ نه..، پس اینها نیست. حتما" اینجاست که باید بریم و سوالامون رو با یه حاکم شرعی در میون بگذاریم ، من که تا حالا بی واسطه و بدون رودربایستی نتونستم با یکیشون صحبت کنم، فقط چون اونا میگن ما هم باید قبول کنیم .
***
***
قصدم از نوشتن این مطالب این بود که فقط شما رو و خودم رو به فکر بیاندازم تا الگویی رفتار نکنیم . مگر نه اینکه خود خدا ارزش یک ساعت فکر کردن رو برابر با هفتاد سال عبادت قرار داده مگر نه اینکه تمامی بزرگان همواره ما رو به تفکر و اندیشه تشویق کردند. به همین دلایل دست رو چیزی گذاشتم که می دونم تو این جامعه ی ایرونی خیلیها و یا شاید همه ی ما بهش معتقدیم . خواستم بگم میشه در مورد همه چیز یه بار دیگه ریز و دقیق شد و فکر کرد . پس چه خوبه که حد اقل یه باز نگری و کنترلی روی روزمره ی زندگیمون داشته باشیم .
تا حالا شده از خودت بپرسی چرا همه با این جمله موافقا"؟ خوش به حال بچه ها مگه تو بچگی سختی نیست؟ مگه تو بچگی ضعف نداریم؟ مگه اکثر بچه ها حتی خود من و شما تو اون دوران که بودیم آرزوی بزرگ شدن رو نداشتیم تا بتونیم بزرگ شیم و کارهایی رو که تو بچگی توانایی انجامشون رو نداشتیم ویا اجازه ی انجام دادنشون رو بهمون نمی دادن تجربه کنیم. مگه نمی خواستیم که مستقل شیم. مگه نه اینکه تو بچگی دلمون می خواست بزرگ شیم و زورمون زیاد شه تا حق آدمای زورگو رو بگذاریم کف دستشون؟ پس علتش چیه که حالا حسرت دوران بچگی رو می خوریم. چرا می گیم خوش به حال بچه ها. چرا؟ البته علتش رو همه به نوعی میدونیم .به خاطر دردسرها و مشغله هایی است که دنیای بزرگتر ها رو احاطه کرده . به خاطر سختیهای زندگی و مسئولیتهایی که گریبانگیرمون شده. اما باید فکر کرد و دلیل اینکه چرا اینطوری شده رو پیدا کردو یه جورایی سرو سامونش داد. درسته که گرونی هست درسته که گرفتاری و تبعیض و حق خوری و فشارهای مختلف زندگی رو دوشمون هست اما میشه یه جور دیگه بهشون نگاه کرد و از دریچه ای متفاوت دیدشون. اول باید فرق اصلی بچه با یه آدم بزرگ رو متوجه بشیم. بزرگترین فرقشون پاک و معصوم بودنشون هست. آدما وقتی که بزرگ میشن و یا بهتر بگم بالغ میشن کم کم احساسهای جدیدو دنیایی توشون بیشتر نماد پیدا می کنه. خواسته هاشون بیشتر مادی و دنیایی میشه و از اینجاست که دردسرها یکی یکی سرشون رو از لابه لای ندیده ها و نشنیده های دوران بچگی در میارن و یقه ی اون آدم بالغ رو میگیرن و شروع به در خواستهای مختلف می کنن و هی توقع دارن که خواسته هاشون رو جامه ی عمل بپوشونیم. بنابراین تغییر نیازهای دوران بچگی و بزرگسالی باعث این میشه که دوران بچه ها شیرین تر و دست یافتنی تر باشه اصلا" کلی که نگاه کنیم همه ی ماجرا تو همین مطلب خلاصه میشه. نمیشه کاریش کرد طبیعت همینطوره هر دورانی نیازهای خاص خودش رو داره و لی میشه بهشون توازن داد و یا حتی بهم لینکشون کرد. نباید کودک درونمون رو فراموش کنیم و کلا" بریم دنبال برطرف کردن نیازهای روزمون چه خوبه که گاهی هم تفریحات دوران بچگی-دل شوره ها و اضطرابهای خاص دوران بچگی ونیز آرامشهایی رو که تو اون دوران داشتیم رو به خاطر بیاریم. چه خوب و حتی چه لازمه که آرزوهای دوران بچگیمون رو هم به یاد بیاریم . بی انصافی است که بگیم که بهشون نرسیدیم چون آرزوهای دوران بچگیمون خیلی هاش کوچیک و پیش پا افتاده بودن وتنها همین بزرگ شدن باعث می شد که بهشون برسیم (مثل خوردن یه جعبه بزرگ نون خامه ای یا یک هفته شام و نهار به رستوران رفتناینا آرزوهای خودم بود) واگه الآن می بینیم که بازم بهشون نرسیدیم باید یه تجدید نظری رو رفتارمون بکنیم و تا دیر نشده بر آوردشون کنیم. برای خوب بودن.. بهتر بودن..پاک بودن..همیشه نبایدبه این عقیده پافشاری کرد که میبایست رو به جلو رفت بلکه گه گاهی با یه فلش بک به دوران بچگی و کودکی هم میشه خوب بودن رو یه بار دیگه متجلی کرد و حسش کرد. گاهی اوقات باید بچه شد و بچگی کرد . باید زلال و صاف و ساده شد باید دلمون رو بگیریم تو مشتمون و با هاش صفا کنیم . چه خوبه که بشه یه بچه ی با تجربه باشیم
.......................................................................... پی نوشت:به مناسبت روز جهانی کودک و رسانه
خیلی کوتاهتر از چیزی هست که فکرش رو می کنیم ... خیلی بی خودتر از اونیه که به نظر می رسه ... خیلی بی ارزش هستش ... خیلی نامرده ... خیلی بی معرفته ، اصلا"رفیق نیمه راهه ، ببخشید حیف رفیق ، دشمن گمراه کنندست. نباید بهش دل بست . نباید خودت رو گرفتارش کنی ، عاشقش بشی و بهش دل ببندی . اصلا" ارزشش رو نداره ، حیف تو ، حیف من ، حیف همه . چون به همه نارو زده مطمئن باش بازم میزنه . ای دنیای بی معرفت کثیف ، حیف این همه عاشق . می بینی..!؟ اصلا" معشوقه ی مناسبی نیست ، همش همه چی رو یه طرفه میخواد شاید بهت بعضی وقتا حال بده و لی گذراست ، مرامش چیزه دیگست .باید بهش نارو بزنیم باید مثل خودش باهاش رفتار کنیم . حتما" می گی چه جوری ..!؟ باشه ، من بهت می گم چه جوری!! کسی که همش می خواد گرفتارت کنه و تو رو از خودت ، از وظایفت از هدفی که بخاطرش آفریده شدی و پا به همین دنیا گذاشتی غافلت کنه سزاش اینه که ازش سو ء استفاده کنی!!! حالا که اون دست از لجاجت بر نمی داره و هر روز پر زرق و برق تر میشه تو هم باهاش مقابله به مثل کنی. خوبیاش رو برداری و لذتشو ببری ولی گرفتارش نشی چون اونم گرفتار تو نمیشه و همیشه تو رو میخواد که دنبال اون باشی . اون فقط عمرت می خواد ، فقط وابستگی تو رو نسبت به خودش و پرورش و قوی شدن حرص تو رو می خواد . میخواد از همه ی هم نوعات و معنویاتت غافل شی ، بعد بجاش اون رو دریابی ! مگه نشنیدی میگن برادر به برادر رحم نمیکنه!!! نشنیدی میگن آدم رو کور میکنه !!!! مگه نشنیدی....؟؟!! پس جون خودت گوشت اینا رو برداره ! گوشت رو بدهکار کن به این حرفا. زیاد سخت نگیر چون سخت نیست ، چون کوتاهه و چون محل گذره ، چون پوچ و خالیه . تو فقط به این فکر کن که باید سربلند بیای بیرون به این فکر کن و خودت رو باور کن. منیت درونت رو بشناس و به بهتر از دنیا ترغیبش کن . چون می تونه بهتر از همه ی این دنیا باشه چون می تونه تو رو جاودان کنه ، تو دلا ، تو یادا ، تو خاطره ها ، تو «دنیا» ، تو دل پدر و مادر و تو قلب همسر و فرزند. تو روح داری پس روحانی فکر کن ، به دنبال مراتب باش نه مادیات دنیا که گذراست ، چون محلش محله گذره . خلاصه بگم زیاد جدیش نگیر و بخاطرش حرص و جوش نخور چون آخرش زنده ازش بیرون نمیری.
1- این مطلب رو به خاطر فوت عمو حسن خودم،برادر پدرم،پدر فرزنداش،شوهر زن عموم و یه عالمه نسبت دیگه که میشه حدس زد نوشتم. 2- یک نفر رفت ولی این همه آدم یکی از عزیزانشون رو از دست دادند. 3- لطفا" برای مغفرتش یک بار فاتحه براش بفرستین. 4- باتشکر از همه دوستان.
بهار،تابستون،پاییزوزمستون و دوباره... چی شد؟! تموم شد یا شروع؟! یه بار دیگه : بهار،تابستون،پاییزوزمستون . آره ، آره همینه ، تکرار شد و همه چی از نوع شروع شد. همه چی از نو شد و جدید و تازه ، غیر از من .! فقط منم که ادامه دارم ، حتی زمونه دوباره تکرار میشه . ولی یه تفاوت بین ادامه ی من وتکرار اون هست، یه تفاوت ظریف . تکرار اون از نو شدن هست ولی ادامه ی من از بین رفتن .
اینجاست که میگن ای زمونه ی بی وفا . این زمونه به هیچ کس وفا نکرده . بی معرفت خودش از نو میشه ولی ما رو هی پیرتر و فرسوده تر میکنه. اما می دونم باهاش چی کار کنم . نه ، نه اشتباه نکن نمی خوام حالش رو بگیرم ، اتفاقا" برعکس میخوام باهاش هم قدم شم . میخوام پا جای پاهاش بگذارم ، میخوام دل به دلش بدم و هر سال که اون از نو میشه منم از نو بشم ! شاید جسمم و شاید جوونی ظاهریم رو ازم بگیره ولی دیدگاه من رو نمی تونه بگیره، روح عزیزم رو هم نمیتونه ازم بگیره . میخوام دیدگاهم رو، میخوام انگیزه هام رو ، میخوام عشقای قدیمی و به ظاهر کهنم رو نو کنم، با طراوت کنم دوباره احیا شون کنم، عاشقتر و جدیدتر. باید تو دوست داشتنیهای زندگیم چیزای جدید دوست داشتنی ترپیداکنم وتو بدیهای اطرافم یه بار دیگه نگاه کنم و خوب ورندازشون کنم، چون، شاید بشه توشون یه چیز ناب و خوب و دوست داشتنی و مثبت پیداکرد. آره ، راهش همینه. باید باهاش حال کرد .
با اومدن بهارش،سعی میکنم دلم شکوفه کنه و عطراگین بشه . خلق و خوم مثل هواش معتدل بشه ، یک کلام حال و هوام بهاری بشه . با تابستون و تابش خورشیدش همراه میشم و به همه گرمای عشق و محبت صادر میکنم . اگه پاییز برگ ریزون میاره و بارش ، اگه اون برگای کهنه اش رو به دست فراموشی میسپاره تا نو ش رو جایگزین کنه منم غصه هام رو مثل برگهاش می ریزم زیر پا تا خورد و خاکشیر شن و با شادیهایی که همراه با بارونش از وجودم به واسطه ی شکران نعمتش جاری می کنم همشون رو بشوره و ببره تو اعماق خودش تا غرقشون کنه. برف که تو زمستون اومد و همه جارو سپیدکرد ، منم نفسم رو منم وجودم رو منم روح خوب و دوست داشتنیم رو سپید می کنم . فقط خدا کنه اینکارها برای از نو شدن اصلی کمکم کنه ، بدادم برسه .
خوش به سعادت اونایی که با رسیدنشون به ته خط طوری عاشقانه به سوی از نو شدنشون پرکشیدن که پروانه های پرکشیده ی قبلی (ابرار)، به فرموده ی خدا به حالشون غبطه می خورند، خوش به حال شهداء و خوش به حال عاشقهای واقعیش. خدا یا ، ممنون از این همه نشونه ....خدایا ممنون از این همه راهنمایی .... بازم شکرت.
می دونی داشتم به چی فکر می کردم؟ به اینکه کجای این دنیا ام؟ یا نه ، کجای این دنیا ایم؟ تهران ، شیراز ، کرج ، قم ، کرمانشاه ، مشهد ، ویا... . تازه دارم شهرش رو می گم ، منطقه و محله و خیابون و کوچه و خونه و ایناش پیش کش . حالا پیش کش چرا ؟! چون اصل حرفم همین جاست .
آره آقا جون ، می خوام بگم خیلی ریزیم. البته ببخشیدا، ولی هستیم ! می گی نه ؟ باشه ؛ از گنده شون(بزرگشون) برات شروع می کنم . همین تهران . کلانشهر عزیز و پایتخت عاطفمون ! «به استناد از شعری که در شبکه تهران پخش میشه» کجاست؟؟؟ مگه غیر از اینه که یه گوشه این سرزمین گربه ای شکل تو خاور میانه که تاااااازه ه ه ه! یه قسمت از آسایای غربی یا نه اصلا" آسیاست . که خودش یکی از پنج قاره این کره خاکی است که تااااازه ه ه ه ! اونم خودش یکی از این همه سیاره و ستاره های کشف شده و کشف نشدست که اتفاقا" بازم تاااااازه ه ه ! تو یکی از این همه کهکشان کشف شده و کشف نشده ی این هستی مرموز یعنی کهکشان راه شیری هستش .
حالا چی آقا جونم ؟ دیدی خییییللللی ریزیم !
شاید الآن بگی خوب ، که چی ؟ اصلا" منظور ؟ این همه صغری کبری چیدن یعنی چی ؟؟؟
آقا یون ،، خانوما
تو رو خدا فقط قبول کنید که خیلی ریزیم !!!!!! قبول کردید؟! آره ؟! باور کنم ؟!
باشه ،، پس چرا دروغ می گیم ؟ چرا ریا؟ چرا دو دره بازی؟ چرا برای هم زدن؟ چرا اذیت ؟ چرا آزار؟ چراظلم؟ چرا ستم ؟ چرا جنگ؟ چرااااااا.....؟ . مخلص کلام چرا بدی ؟ به قول فلان شاعر نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردیم؟
مگه ما بنده های کوچولو بدیم؟؟؟!!! ما بد بودیم از اول که اومدیم؟؟؟؟؟
ما که بابا خیلی صاف و ساده بودیم . حد اقلش اینکه روی نقطه ی صفر بودیم ، دیگه منفی که نبودیم . بودیم؟
خلاصه ..اینها رو گفتم که فقط یه چیز - یه چیزه بزرگ رو یاد آوری کنم . وقتی که آفریده شدیم تنها یک چیز بزرگ باهامون بود ، یک چیز بزرگ در ما بود که از همه این بزرگیها و بی نهایتها می تونه بزرگتر و بی نهایت تر باشه . چیزی که بتونیم به واسطه ی اون بر همه ی این هیا هوها و وسعتها غلبه کنیم. چیزی که جسم مادی مارو به حرکت در بیاره.
بله ، روحی که در ما انسانهااز وجود لایزال خودش دمیده شده . فکرش رو بکن ، خداوند در انسان از روح خودش دمید. آدمیزاد اگه یه خورده معرفت داشته باشه شرم میکنه، خجالت میکشه. بیاید عوض شیم ، با اونام که مثل منن. بهتر شیم . مثل سر منشاء اصلیمون با صفا و مهربون و بزرگ شیم .تااوج بگیریم و بالا بریم تا شاید بهش نزدیک بشیم. تا دنیامون رنگ عشق رو به خودش بگیره ، و عاشق وار همراه با آرامش عشق به سویش به پرواز در آییم.
کم سن تر که بودم،فرق می کردم. یه جورای دیگه فکر می کردم.شاید مثل اکثر آدما فکر می کردم. بلانسبت هممون نون رو میخواستم به نرخ روز بخورم.
با اینکه چندین بار هم بهم ثابت شده بودا، ولی بازم گوشم بدهکار نبود وکار خودم رو می کردم.
موضوع اینه که اون موقع ها فکر می کردم که برای موفق شدن ، هرجا که می خوام برم ، هرکاری که میخوام بکنم،خلاصه هر تصمیم اجتماعی رو که می خوام بگیرم باید به حاشیه هاشم نگاه کنم . ببینم اونا که تو اون کار یا..... هستند چه جوریان ، منم مثل اونا بشم . مثل اونا ادا در بیارم،یعنی نقش اونا رو بازی کنم ، بابا همرنگ جماعت بشم . اجازه بدین یه مثال بزنم :
مثلا" اگه می خواستم برم برای مصاحبه ی استخدام ، اون جور که اونا میگن حرف بزنم،لباس بپوشم، نمیدونم ریش بگذارم و.... . البته بعضی وقتا هم موفق بودما ، ولی ته کار حال نمی کردم ، به دلم نمی نشست، لذت موفقیتم رو نمی چشیدم (تازه اگه موفق می شدم) . اما وقتی که خودم بودم ، تو همون کارا(یا کارهای دیگه) خیلی راحت تر بودم . آرامش داشتم که بنظرم بزرگترین پیروزی همین داشتن آرامش است.
خلاصه.. سبک و راحت بودم حتی اگه به نتیجه ی مطلوب نمی رسیدم ویا حتی نمی رسم ، ریلکسم و از خودم راضی هستم.
ناگفته نمونه منظورم نگاه عاقلانه و خرد مندانه نیستا ، منظورم نوع بدش یعنی ریا و یا خودمونی تر بگم دودره بازیه.
حالا..؛
ولی الآن دیگه فرق میکنه،میخوام دیگه تمام و کمال خودم باشم. باصداقت و روراست رو راست. خوده خوده خودم. هر جور که دلم می خواد، هر جور که حس میکنم با صفاترم ، با حال ترم.هر جور که حس میکنم انرژیک ترم و بیشتر می تونم انرژی صادر کنم .
آقا ، میخوام یه عالمه انرژی مثبت از این همه زیبایی خداییReceiveکنم ویه عالمه محبت و صداقت و روراستی به همه ی هم زمینیهام (به قول دوست وب لاگ نویسمون:هوای تازه بدون رنگ کهنگی)، به همه ی مهربونا و مخلوقای خود مهربونش Send کنم.
فقط یک خدا وجود دارد: ـــ قادر مطلق. . . نکوشید دیگران را زیر سلطه خود درآورید برخودتان مسلط شوید برحسهایتان-برذهنتان زیرا این است پیروزی راستین زیراحسها وذهن دشمنان واقعی انسانند
توی مترو نشسته بودم و داشتم از سر کار به منزل بر میگشتم.
به مردم اطرافم نگاه می کردم که همه خسته و خواب آلود بودن و منتظر که برسن و سریع خودشون رو به خونه و خانواده هاشون برسونن.
تو فکر مشکلاتم بودم . اقساط عقب افتاده ام،اجاره ی آپارتمان ،هزینه های جاری و .... . پیش خودم گفتم بگذار یه سبک و سنگین بکنم ببینم آیا موقعیت فعلیم چیزی هست که ارزش این همه گرفتاری رو داشته باشه ؟
چندسال رفتم عقب ، به دورانی که هنوز مجرد بودم و تازه با همسرم آشنا شده بودم و از اونجا به اینجایی که الآن درش قراردارم خوب نگاه کردم . دیدم این چیزی که الآن هستم و به نظر میرسه که یه عالمه گرفتاریه چیزی است که اون زمان برام یه آرزوی بزرگ بوده! آرزویی دست نیافتنی و سخت !
آرزوی اینکه با کسی که عاشقش هستم و حاضرم به خاطرش هر سختی رو تحمل کنم تا بتونم باهاش زیر یه سقف یه زندگی ساده و قشنگ داشته باشم . آرزوی اینکه مستقل باشم و بتونم استقلالم رو با یکی شریک شم و تشکیل یه جامعه ِ کو چیک یعنی خانواده بدم. آرزوی اینکه یه شغل خوب و تر و تمیز داشته باشم . آرزوی اینکه بتونم مفید باشم وتکیه گاه یه نفرباشم .
بنا بر این دیدم خیلی موقعیت خوبی دارم و به تمام این آرزوهام رسیدم وفقط باید یخورده دیگه تلاش کنم و فعالیتم رو بیشتر کنم . دیدم میشه انسان هر لحظه و هر جا احساس خوشبختی و موفقیت بکنه بخاطر چیزهایی که داره و بهش رسیده . آیا واقعا" موفقیت چیزی بیشتر از اینهاست ؟ آیا باید با یه فکرها و ذهنیتهای خیلی سطح بالا و فانتزی به خودمون بقبولونیم که ما موفق نیستیم؟ و هنوز باید خیلی پیش بریم تا شاید بهش برسیم .
به نظر من که موفقیت در روزمره ی ماهم هست و فقط باید حسش کنیم باید بخواهیم تا حسش کنیم . خوشبختی موقعیت فعلی و تندرستی ماست و موفقیت عشقی که نصیبمون شده ، آره موفقیت پیش ماست ،نزدیک ماست و در خود ماست .
بعد از همه ی این فکر ها دیدم خیلی جایگاهم رو دوست دارم ،حس کردم دلم برا همسرم تنگ شده دیدم داریم میرسیم به ایستگاه آخر ، از همه زودتر رفتم جلوی درب تا از همه زودتر به خونم برسم . چون دیدم از همه موفق تر و با روحیه تر هستم .
خدایا به خاطر خوشبختیهایی که دارم و موفقیتهایی که نصیبم شده ازت ممنون و شاکرم .
1- هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیادشده وهیجان زده خواهید شد اما هنگامیکه کسی را می بیند که آنرا دوست دارید احساس سرور وخوشحالی می کنید.
2- هنگامیکه عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامیکه کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا) است.
3- وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن هنگامیکه به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.
4- وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه را در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آنرا دارید.
5- در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت میکشید ویا حتی دست و پای خود را گم می کنید اما در مورد فردی که دوستش دارید راحت تر بوده وتوانایی ابراز وجود خواهید داشت.
6- شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم وطولانی نگاه کنید(زل بزنید) اما می توانید در حالیکه لبخندی بر لب داریدمدتها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.
7- وقتی معشوقه شما گریه می کند شما نیز گریه خواهید کرد واما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او می کنید.
8- احساس عاشق بودن ودرک آن از طریق نگاه (دیدن) است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است (از طریق ابراز علاقه به صورت کلامی).
9- شما می توانید یک رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانیدچشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگر اینکاررا بکنید،عشق همچنان قطره ای در قلب شما وبرای همیشه باقی خواهند ماند.
مطالب فوق اگر چه تا حدود زیادی درست هستند اما به خاطر داشته باشید که مطلق نیستند واصولا" انسانها و احساسات آنها پیچیده تر از اینگونه تحلیلها هستند.
شخصيت ديگران را بالا ببريد،با اين شيوه شخصيت خودتان بالا مي رود. برای مردم ارزش قائل شوید،با این کار ارزش خودتان افزوده خواهد شد. وقتی را برای تعلیم دیگران صرف کنید،خودتان هم چیزهای جدیدی را خواهید آموخت. کاردیگران را مورد تشویق قراردهید،خودتان مورد تحسین قرار می گیرید. به دیگران عشق بورزید،این عشق به شما بازمی گردد. اگردیگرانی را که پیرامون شما هستند به کاردلگرم کنید،خودتان بیشتردلگرم می شوید.
به دیگران کمک کنید تا ازدرخشش خورشیدلذت ببرند،آن موقع است که این درخشش، برای شما لذت بخش تر خواهدشد. دیگران راکه دررنج وعذاب هستند،به آسودگی وآرامش فراخوانید،تادردخودتان کمترشود. به بهترین نحوبه دیگران کمک کنید،دیگران هم همین کاررادرحق شما خواهندکرد. حمایت خودراازدنیا نشان دهید،آنوقت دنیا هم مدافع شما خواهدبود. با دلبستگی وهدف عشق بورزید،دراینصورت بهترینها نصیبتان می شود.
امروزمی توانید نیازهایتان را داشته باشید.می توانید باشید وانجام دهید هر آنچه را که آرزوی دستیابی آنرادارید.
ابتدا، آغاز است نيت،خوب بودن مثبت انديشي است توشه ي راه عشق است پس سفر بي خطراست يا خطربي اثراست چشمهارابايدشست منزل،مقصوداست روح درماجاري است فاعل قاصدك است